علم ارتباطات در دهه های آغازين پيدايش خود ( دهه هاي  1920 و 1930)، با پی گیری دیدگاه رسانه های قدرتمند، مبتنی بر چارچوب ها و پیش فرض های پوزیتیویستی استوار بود(سورین و تانکارد، 15:1384). نظریه هاي ارتباطات در اين دوران  بر این پيش فرض استوار بود، که رسانه ها دارای تاثیرات فوری و همه جانبه ای بر مخاطبان هستند و محققین به دنبال کشف و بررسی قوانین و چگونگی تأثیر گذاری هرچه بهتر رسانه ها بر مخاطبان بودند. از این لحاظ نظریه های مربوط به اقناع در ارتباطات رشد کردند و با استفاده از روش های تجربه گرایانه روانشناسی و روان شناسی اجتماعی، سازوکارهای اقناع گرایانه در رسانه ها مورد توجه قرار گرفت.

نظريه هاي ابتدايي ارتباطات، همچون نظريه "گلوله جادويي" و يا نظريه "سوزن تزريقي"، تاثير رسانه‌هاي جمعي را قدرتمند، مستقيم و يك شكل بر روي افراد در نظر مي‌گرفتند. موفقيتهاي تبليغات سياسي در طي جنگ جهاني اول اين نظريات را تأييد كرد، در نظريه "گلوله جادويي"، رسانه‌هاي جمعي به مانند تفنگهايي در نظر گرفته مي‌شوند، كه پيامها را به صورت گلوله به سمت مخاطبين بي‌دفاع و منفعل شليك مي‌كنند، همچنين در نظريه "سوزن تزريقي"، رسانه‌هاي جمعي به مثابه ابزارهاي قدرتمندي درنظر گرفته مي شوند، كه پيام را به سياهرگ مخاطبي كه هيچ مقاومتي ندارد، تزريق مي‌كند.

الگوي تزريقي، در واقع الگوي يك مرحله‌اي انتشار بوسيله‌ وسايل ارتباط جمعي با اثرات مستقيم بر مخاطبين است و بر اين اصل استوار است كه وسايل ارتباط جمعي، داراي اثري قوي، مستقيم و فوري بر مخاطبين مي‌باشد.

در اين الگو، وسايل ارتباط جمعي را مي‌توان مانند سرنگ عظيمي دانست كه به مخاطبين منفعل، وصل و تزريق مي‌شود(راجرز، 218:1368).

مدل ديگري كه در نظريات دوران ابتدايي رشد علوم ارتباطات، مطرح شد، مدل "محرك و پاسخ" است. اين مدل، تأثير مشابهي را بيان مي‌دارد كه هر محركي (يا پيامي)، يك پاسخ معين در پيام‌گيرنده توليد مي‌كند.

در طي سالهاي ميان دو جنگ جهاني، رسانه‌ها به عنوان ابزارهايي در نظر گرفته مي‌شدند كه به نحو موفقيت‌آميزي براي دستكاري افكار و گرايشهاي رفتار مخاطبان و مردم در زمان بسيار كوتاه استفاده مي‌شدند.

در اين دوران، "ارتباطات" موضوع مطالعات علمي گرديد. مدل تأثيرگذار ديگر، "مدل تلفن" بود[1]، كه به وسيله "كلود شانون و وارن ويور"[2] دو انديشمند برجسته آمريكايي علم ارتباطات، تكميل گرديد. در اين مدل بسياري از مفاهيم تازه ارتباطات مثل پيام، مجرا، منبع و كدگذاري، مورد استفاده واقع شده بود.

مدل‌هاي ديگر، نظير مدل ويلبرشرام، ديويد برلو و ديگران نيز ارتباطات را به عنوان يك فرايند خطي يك طرفه در نظر مي‌گرفتند كه هميشه از طرف منبع، به سمت گيرنده منفعل در جريان است. در واقع تمامي مدلها و نظريات ارتباطي اين دوره جريان ارتباط را به عنوان يك جريان مطلق قدرتمند، از سوي منبع ارتباط و انفعال گيرنده مطرح مي‌ساخت.

اما در سالهاي پس از جنگ جهاني دوم، برخي سئوالات جديد مطرح شد، كه تاثيرات خطي و يك‌سويه و قدرتمند رسانه‌ها را زير سئوال برد. پس از استفاده ابزاري "جوزف گوبلز"، وزير تبليغات آلمان نازي در جنگ جهاني دوم، از رسانه ها بويژه استفاده از راديو در جريان حملات آلمانها و موثر واقع شدن اين ابزار در پيشروي هاي آلمانها به دليل پيامهاي اغراق آميز آن، در دوران جنگ جهاني دوم، بي اعتمادي شديدي در مردم نسبت به پيام هاي اغراق آميز رسانه ها بوجود آمد، بگونه اي كه در اثر اين بي اعتمادي شديد مخاطبان به تاثيرات قوي و پردامنه رسانه ها، در دوران پس از جنگ دوم جهانی ديگر اين ابزار در تغيير نگرش مردم، چندان موثر واقع نگرديد.

در اين دوره، در مورد نقش رسانه‌ها در تغيير نگرش افراد، تحقيقات ارزشمند و مشهوري به وسيله پل ‌لازارسفلد (1940) انجام شد، كه حاكي از كم اثر شدن نسبتا شديد پيام هاي رسانه اي در مخاطبان داشت. در مجموع لازارسفلد در جريان اين تحقيقات به نتايجي دست يافت، كه حاكي از پيدايش دوران جديدي در نظريه هاي ارتباطات، تحت عنوان "جريان دو مرحله‌اي ارتباطات"[3]، بود.

بر طبق اين فرضيه، برخلاف تصور همگان، پيامهاي رسانه‌ها به صورت مستقيم و بدون واسطه به گيرنده نمي‌رسد، بلكه چگونگي انتقال پيام از طريق رسانه به گيرنده، از يك جريان دو مرحله‌اي عبور مي‌كند. به اين ترتيب منبع اصلي تاثيرگذاري مخاطبان، ديگر رسانه نيست، بلكه رهبران عقيدتي هستند، كه بيشتر از ديگران از رسانه‌ها استفاده مي‌كنند و داراي اطلاعات گسترده‌ تري هستند.

در اثر برخورد ديگران با رهبران عقيدتي، يا تغييري در عقيده و نگرش آنها به وجود مي‌آيد و يا عقايد و نگرشهاي قبلي داراي ثبات مي‌گردد. تاثير روابط انساني در تغيير نگرش افراد بسيار مهم است و مهمترين منبع تاثيرگذاري معمولاً خويشاوندان نزديك افراد هستند و رسانه‌ها فقط زماني قادر به تاثيرگذاري هستند، كه محتوي پيام ها با هنجارهاي گروهي انطباق داشته باشد.

در اين ديدگاه، ارتباطات بيشتر يك جريان چند مرحله‌اي است؛ يعني خود رهبران فكري نيز با مردم به تبادل آراء مي‌پردازند و نظريه آنها را جويا مي‌شوند و رسانه‌ها نيز در يك فرايند متقابل، از گيرنده پيام تاثير مي‌پذيرد.

در اين زمينه همچنين محقق ديگري به نام "گوندر[4]" در مورد انتخابات رياست جمهوري آمريكا در دهه 1940، تاثير مسلط رسانه‌ها را مورد انتقاد قرار داد و نشان داد، كه بيشتر تصميم گيريهاي افراد، تحت تأثير كساني بوده است كه در گروههاي اصلي و عمده اجتماعي و در "گروه همسالان[5]" با آنها در تماس بوده اند و نه رسانه‌هاي جمعي.

نتيجه مطالعات در اين دهه نشان‌دهنده اين بود، كه نظريه‌هاي قبلي ارتباطات مبني بر قدرت مطلق رسانه‌ها و انفعال مخاطبان همگي رد شدند (مهرداد، 1380: 156).

برخلاف نظريه تزريقي، كه فرض مي‌كرد، توده‌ها فقط به منابع ارتباط جمعي متصل‌اند و با يكديگر در ارتباط نيستند، نظريه دو مرحله‌اي ارتباطات، توده مردم را به صورت افرادي مي‌نگريست، كه با يكديگر در ارتباط هستند. اين نظريه، گواه آن بود، كه برخلاف آنچه كه زماني تصور مي‌شد، اثرات وسايل ارتباط جمعي چندان قوي و مستقيم نيست.

براساس اين نظريه، ممكن است افراد مخاطبان از طريق وسايل ارتباط جمعي و يا به وسيله كانالهاي شخصي، ايده‌ جديدي را دريافت دارند و سپس با ديگران به بحث نشينند.

بنابراين در جريان انتشار به وسيله‌ وسايل ارتباط جمعي، ابتدا پيام از منبع به گيرنده مي‌رسد، كه او نسبت به پيام عكس‌العمل نشان مي‌دهد و سپس اين پيام را به ساير افرادي كه با آنها در تماس هستند، منتقل مي‌كند (راجرز، 1368:  219-220).

در اين نظريه به نقش رهبران فكري اهميت بسياري داده مي‌شود.

 درواقع در دوران دوم نظريات ارتباطي، محققان متوجه شدند كه رهبران فكري در جامعه اثرات عميقي دارند. از ديدگاه آنان رهبران فكري كساني مي‌باشند، كه داراي سه ويژگي زير هستند:

1- تشخص[6]؛

2- صلاحيت و شايستگي[7]؛

3- موقعيت خطير اجتماعي؛

در نظريه دو مرحله ارتباطات، گام اول از رسانه‌ها به سمت رهبران فكري و در مرحله دوم از رهبران فكري به سمت ديگران مي‌باشد.[8]

در مورد فرستندگان پيام، نكته‌اي را كه بايد در نظر داشت، اين است، كه اغلب موارد آنها تحت تاثير رهبران فكري قرار دارند. بخصوص اگر مسئله ايجاد تغيير نگرش يا مسئله نوآوري در ميان نباشد، رسانه‌هاي جمعي در اين ميان ماموران تغيير به شمار مي‌روند كه دستورالعملهاي خود را از رهبران فكري دريافت مي‌دارند.

به اعتقاد راجرز، واژه رهبر افكار، به افرادي اطلاق مي‌شود كه در مقايسه با رهبري رسمي كه قدرت خود را از طريق اداري كسب مي‌كند، از راههاي غير رسمي در افراد نفوذ دارند. طبق تعريف، رهبري افكار عبارت از ميزان توانايي فرد در تاثيرگذاري بر تفكر و يا رفتار افراد ديگران، در جهت دلخواه، به طور رسمي و با تواتري نسبي مي‌باشد. بنابراين اگر يك رسانه جمعي، تواناييهاي فوق را دارا باشد؛ خودبه خود، يك رهبر فكري به حساب مي‌آيد(راجرز، 213:1368).

در مورد رهبري افكار و ايجاد تغيير در جامعه از قرون دورتر، مباحثي مطرح گرديده است؛ به عنوان مثال نيكلاي ماكياولي مي‌گويد: «نوآوران، در ميان بهره‌وران از نظام كهن، دشمناني براي خويش مي‌تراشند و فقط از حمايت سرد و غيرصميمي كساني برخوردار مي‌شوند، كه از تازه‌ها بهره مي‌جويند. دليل اين امر، ديرباوري كلي بشر و بي‌اعتمادي وي به چيزهاي نو، مگر از طريق آزمون تجربي آنهاست (راجرز، 1368: 188). "گابريل تارد" نيز، در اين زمينه مي‌گويد: «دسته پرندگان، رهبراني دارند كه جلودارند. آنها جلوداراني با نفوذاند».

"پل لازارسفلد" كه اولين كسي است كه در سال 1944، مفهوم رهبري افكار را به كار برده است، مي‌گويد: «رهبري افكار را چه بناميم، اگر بتوانيم آن را صرفاً رهبري بناميم، ساده‌ترين شكل رهبري است، كه به گونه‌اي اتفاقي و گاهي بي‌خبر و ندانسته انجام مي‌شود... (رهبري افكار) تقريباً شكلي نامرئي ومطمئناً ناآشكار از رهبري در سطح روابط روزانه، معمولي،‌ صميمي و غير رسمي فرد است(راجرز، 1368 :212).

به طور كلي، واژه رهبري افكار را به كساني اطلاق مي‌كنيم كه عامل ايجاد تغيير در جامعه هستند. "گي روشه" در تعريفي مشابه از رهبران افكار، آنان را نخبگان ‹‹نفوذ»[9] مي نامد كه در مقابل نخبگان اقتدار و ‹‹قدرت››[10] قرار مي‌گيرند. وي مي‌گويد: «رهبران فكري، نخبگان، اشخاص و گروههايي هستند كه در نتيجه قدرتي كه بدست مي‌آورند و تاثيري كه برجاي مي‌گذارند، يا به وسيله تصميماتي كه اتخاذ مي‌كنند و يا به وسيله ايده‌ها، احساسات و يا هيجاناتي كه به وجود مي‌آورند، در كنش تاريخي جامعه‌اي مؤثر واقع مي‌شوند» (روشه، 1366 :153).

دوره سوم در مطالعه نظريات ارتباطات، موسوم به دوره اي است؛ تحت عنوان: "جريان چند مرحله‌اي اطلاعات[11]" (ویندال، 1373 :20).

از سال 1960 و با رشد و گسترش رسانه تلويزيون و گسترش استفاده از تلويزيون براي اقناع و تغيير نظرات مخاطبان وهمچنين تاثير تلويزيون بر رفتار افراد، بررسي‌ها نشانگر تاثير‌گذاري غير مستقيم رسانه‌ها داشت. در واقع با پيدايش و گسترش رسانه قدرتمندي به نام تلويزيون كه همزمان قادر به بكارگيري دو حس شنوايي و بينايي مخاطبان رسانه بود، محققان ارتباطات زنگ خطر بازگشت به دوران نظريات مربوط به تاثيرات قدرتمند رسانه ها را به صدا درآوردند.  

كاركردهاي تلويزيون که به دليل استفاده از دو حس بينايي وشنوايي به طور همزمان، سرعت در انتقال اخبار، کثرت مخاطبان، توانايي پخش همزمان صوت و تصوير و استفاده از ماهواره، به سرعت اين وسيله ارتباطي را به ابزار پرقدرتي در جهت اطلاع رساني در جهان امروز تبديل كرد. همچنين تلویزیون با وجود برخوردار بودن از عنصر مهم و پر قدرت و جذاب تصویر، نقش بسیار مهم و ارزنده در رساندن اخبار به عهده دارد. القاء اطلاعات با توجه به بعد تصویری آن بسیار کار ساز و راه گشا است.

تلويزيون را رسانه ارتباطي پس از جنگ جهاني دوم مي‌نامند. همراه با توسعه تلويزيون تغييرات اجتماعي زيادي صورت گرفت. انقلابي در تكنولوژي آموزشي رخ داد، بسياري از معيارها ارتقاء يافتند، دانشگاه ها دست كم در كشورهاي صنعتي نسبت به رشد جمعيت گسترش يافتند، بر ثروت ملي افزوده شد، مردم بيشتر به مسافرت رفتند و به طور كلي تحرك اجتماعي فزوني يافت. در كشورهاي ثروتمند هر خانواده با هر سليقه، در هر سطح اقتصادي و با هر ميزان سواد، دست كم داراي يك دستگاه تلويزيون است. (اييويورك، 1369 :16)

"بيرکوف" (Beerkuv)، محقق ارتباطات در زمينه ويژگيهاي اين رسانه مي نويسد: 1-تلويزيون همزمان دو حس بينايي وشنوايي را متاثر مي کند و همين ويژگي آن را در جايگاهي برتر از راديو ومطبوعات قرار مي دهد. 2-تلويزيون قادر است اخبار داغ را با سرعت نور به اطلاع بينندگان برساند. 3-برنامه هاي تلويزيوني براي رسيدن به نظر مخاطبان نيازي به واسطه ندارد. 4-تلويزيون قادر است همزمان تعداد کثيري بيننده را به مراتب بيشتر از خوانندگان مطبوعات و شنوندگان راديو زير پوشش پيامهاي خود قرار دهد.(بيرکوف، 1372 : 146)

اما نخستين كسي كه زنگ بازگشت به نظريه قدرتمند رسانه را به صدا درآورد؛ "اليزابت نوئل نيومن"[12]، محقق آلماني ارتباطات بود، كه نقش اساسي در ايجاد مرحله سوم ايفا كرد[13]. به عقيده نيومن كه نظريه خود را "مارپيچ سكوت"[14] ناميد، چنانچه سه مشخصه بارز توده (انباشت[15]، حضور همه جانبه[16]، هماهنگي[17]) در رسانه با يكديگر تركيب شوند، قدرت زيادي توليد مي‌كنند كه قادر است بر افكار عمومي اثر بگذارد (راجرز،1368: 166).

از نظر اليزابت نئول نيومان، مردم همچنين درباره يك موضوع داغ و مورد بحث همگان، علاقمندند كه بدانند نظر مردم درباره آن واقعه چيست و آيا نظر آنها جزء نظر اكثريت مردم است يا خير و اگر احساس كنند جزء اقليت هستند؛ نظر خود را افشا نمي‌كنند و درباره آن سكوت مي‌كنند و مردم براي اطلاع از افكار عمومي به رسانه‌ها مراجعه مي‌كنند.

بنابراين نظريه دو مرحله‌اي ارتباطات، از اواخر دهه 1960 و اوايل دهه 1970 به تدريج جاي خود را به مدل جريان چند مرحله‌اي ارتباط داد، كه به آن، نظريه اشاعه نوآوري‌ها[18] نيز مي‌گويند.

در جريان دو مرحله‌اي ارتباط، اساساً، مسأله اين است كه شخص اطلاعات خود را چگونه بدست مي‌آورد و چگونه اين اطلاعات را به ديگران منتقل مي‌كند در حالي كه نظريه اشاعه بر مرحله نهايي پذيرش يا طرد يك نوآوري تأكيد مي‌كند.

از ديگر نظريات مطرح شده در اين دوره، كه اعتقاد بر قدرت رسانه‌ها در تأثير گذاري بر مخاطب دارد. مي‌توان از نظريه "كاشت[19]" نام برد. اين نظريه، توسط "جرج گربنر[20]" در دانشگاه پنسيلوانيا، مطرح گرديد و بر اين اعتقاد است كه امروزه رسانه اي به نام تلويزيون، تبديل به بازوي فرهنگي جامعه شده است. گربنر، معتقد است اهميت تاريخي رسانه‌ها بدليل نقش آنها در ايجاد توده نيست، بلكه اين اهميت بيشتر در ايجاد شيوه‌هاي مشترك در انتخاب مسائل و موضوعات و چگونه نگريستن به رخدادها و وقايع است كه منجر به ديد و درك مشتركي از جهان اطراف مي‌شود، كه محصول چنين فرايندي را گربنر كاشت الگوهاي مسلط ذهني مي‌نامد. به اعتقاد وي، رسانه‌ها تمايل به ارائه ديدگاههاي هم‌شكل و كم و بيش يكسان از واقعيت اجتماعي دارند و حتي شكل دهنده جامعه هستند (راجرز،1368 :162).

جريان چند مرحله‌اي اطلاعات، تركيبي است از تمام الگوهايي كه تاكنون بحث شد، اين الگو بر اساس مجموعه‌اي از اعمال پي‌در‌پي طرح شده‌ است، كه به نظر مي‌رسد در بيشتر ارتباطات اتفاق مي‌افتد. اين الگو، نه تعداد مراحل انتشار را مشخص مي‌كند و نه الزام اينكه منبع، حتماً كانال‌هاي ارتباط جمعي باشند. الگوي چند مرحله‌اي ارتباط، حاكي از آن است كه در جريان انتشار از منبع به تعداد زيادي گيرنده، ممكن است شكلهاي مختلفي به وجود آيد. برخي از اعضاء ممكن است پيام را مستقيماً از طريق كانال و منبع بگيرند، در حالي كه ممكن است پيام، براي رسيدن به سايرين، از چندين مرحله بگذرد. تعداد دقيق مراحل، به هدف منبع، فراهم بودن كانال‌هاي ارتباط جمعي و ميزان تماس مخاطبين با اين‌گونه كانالها، طبيعت پيام و سرانجام اهميت پيام براي گيرندگان، بستگي دارد (راجرز، 1368: 223).

به طور كلي نظريات اين دوران به دليل تاثيرات نسبتا زيادي كه تلويزيون به دليل كاركردها و امكانات جديد خود، مخصوصا استفاده از جاذبه تصوي، نسبت به ديگر ابزارهاي ارتباطي دارا بود، تاثيرات رسانه هاي ارتباطي را تاثيري قوي، اما غير مستقيم برآورد كرده اند(Rogers,1991 : 151).

محققان نظريات ارتباطي، در اين دوران بر اين اعتقاد بودند، كه از آنجا كه مخاطبان داراي بينش نسبتا زيادي نسبت به تاثيرات پيام هاي ارتباطي در مقايسه با دوران ابتدايي ارتباطات هستند؛ بنابراين تحت تاثير مستقيم پيامهاي قوي رسانه تلويزيون واقع نمي شوند، اما بطور غير مستقيم اين وسيله داراي تاثيرات بر مخاطبان است. همچنين اين تاثيرات بر روي همه افراد جامعه نيز تاثير مشابهي را برجاي نمي گذارد. بلكه ميزان استفاده، اعتماد  و همچنين برخي از ويژگيهاي شخصي نظير تحصيلات، طبقه و .. نيز در ميزان تاثيرپذيري از اين رسانه، توسط اين محققين مهم برآورد شد.

در دهه 1980 و با نفوذ هرچه بيشتر تلويزيون در دنياي مخاطبان اين رسانه، برخي از كاركردهاي تلويزيون از جمله گسترش سرگرمي، ترويج و گسترش مصرف گرايي، تاثيرات خشونت آميز بر مخاطبان و... موجب مطرح شدن موجي از انتقادات در ميان نظريه پردازان علم ارتباطات گرديد. مكاتب انتقادي، اين موارد را مظهر مشروعيت بخشي به نظام سرمايه‌داري و ايجاد نيازهاي كاذب در  توده مردم مي‌دانستند.

به عنوان مثال، آدرنو، معتقد بود كه تلفيق فرهنگ با سرگرمي و بازي، فرهنگ توده‌اي منحطي به وجود آورده است و كاركرد اصلي صنعت فرهنگي در عصر سرمايه‌داري پيشرفته از ميان برداشتن هرگونه مقاومت در برابر شئ‌شدگي و شئ‌گونگي است و از پيدايش هرگونه انديشه آزاد جلوگيري مي‌كنند (همان: 158).

با اين وجود همانطور كه در بررسي دوره هاي  متفاوت نظريه هاي ارتباطات  ملاحظه مي شود، ارتباطات به عنوان علمی اثبات گرا از قوانین و پیش فرض های علمی و روشي تجربی، برای پیشرفت خویش استفاده كرده است.

هرچند كه با ارائه نظريات جریان دومرحله ای ارتباط و نظریه های استفاده و خوشنودی و ...، نظریه های ارتباطی از نظر محتوایی، وارد فاز جدیدی شد و از این به بعد رسانه ها به عنوان وسایلی با تأثیر محدود، مورد توجه قرار گرفتند و نقش مخاطب و دیگر عوامل اجتماعی مانند نخبگان برجسته تر شد؛ اما عمده این نظریه ها هم هنوز در چارچوب مبانی معرفت شناسی و روش شناسی پوزیتیویستی قرار داشتند.

تنها نظریه پردازی که خارج از روش اثبات گرایی و تا حدودی تفهیمی و تاریخی، به ارتباطات پرداخت،"مارشال مک لوهان" بود.

در آن زمان و با سیطره اثبات گرایی، نقدهایی به "مک لوهان" وارد شد، مبنی بر اینکه نظریه های او، مبنایی علمی ندارد و غیر قابل سنجش است. اما اکنون با افول پوزیتیویسم در محافل مختلف علوم انسانی، بار دیگر گرایش به ديدگاههاي تاريخي و تفهيمي افزایش یافته است.

در بازبینی جدید نظریه های ارتباطی و در نقد مبانی پوزیتیویستی علم ارتباطات، ما با گسترش مطالعات فرهنگی و مكاتب انتقادي، شاهد افول نظریه های ارتباطات به عنوان یک رشته روبرو بوده ایم.

جنبه عملی و کاربردی مطالعات ارتباطی، یکی بودن دانشکده های ارتباطات و روزنامه نگاری، پرداختن به مقولات اقناعی و تبلیغاتی و عدم علاقه به دیدگاه های انتقادی از مهمترین عوامل تداوم و تثبيت دیدگاه های پوزیتیویستی؛ در حوزه  نظریه های ارتباطات است(Park, 1992: 34-36).  این در حالی است که، مطالعات فرهنگی و انتقادي با مطالعه رسانه ها و استفاده از روش های تعبیری و انتقادی توانسته است، میدان دار نظریه های جدید ارتباطی باشد. به نظر می رسد، تنها راه فرارفتن از این رکود، توجه به جنبه های بین رشته ای ارتباطات و توجه به نظریه های مختلف در حیطه روانکاوي، روان شناسی اجتماعی و جامعه شناسی و علوم سیاسی است. از آن گذشته، رشته ارتباطات باید با دیدی انتقادی تر و به عنوان حوزه ای مطالعاتی برای رشته های مختلف، بار دیگر خود را مطرح کند.

2-نظريه‌هاي انتقادي در ارتباطات
مطالعات انتقادی در ارتباطات، بر نقد جایگاه و آثار اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی ارتباطات و رسانه‌ها استوار است. مفهوم محوری و مشترک تمامی طیف های متنوع، رهیافت ها و رویکردها و نظریه های انتقادی، از مارکیسم ارتدکسی و اقتصاد سیاسی رسانه‌ها گرفته تا مکتب فرانکفورت و مطالعات فرهنگی و ...، مفهوم سلطه است. سلطه اقتصادی، سلطه فرهنگی و ... است، که توسط رسانه‌ها و ارتباطات، باز تولید، تحکیم و تثبیت می شود. از این رو، جایگاه و محتوای رسانه‌ها شاخص مناسبی برای ارزیابی و نقد انواع سلطه در تاریخ، جامعه و جهان است.
در تمامی مکاتب انتقادی ارتباطات، دو عرصه محل پژوهش و نقد و بررسی بوده است. یکی اقتصاد و دیگری فرهنگ. بدین معنی که برخی از مکاتب و صاحبنظران ارتباطی، بر بعد اقتصادی، ایجاد، تحکیم و حفظ سلطه تأکید دارند و برخی دیگر بر فرهنگ تأکید کرده اند.