تئوری رسانه‌های شوروی

 

مهم‌ترين مباني اين تئوري كه پس از سازماندهي رسانه‌هاي شوروي در سال 1917 آغاز شد آن است كه بنا به تعريف، در يك جامعه سوسياليستي، طبقه كارگر يا پرولتاريا قدرت را در اختيار دارد و براي حفظ اين قدرت لازم است ابزار "توليد فكري" را نيز كنترل كند. بنابراين تمام رسانه‌ها بايد تحت كنترل سازمان‌هاي كارگري و در نهايت كمونيستي باشند. هم‌چنين از آن‌جا كه جامعه سوسياليستي يك جامعه غيرطبقاتي است ـ يا مطلوب است كه باشد ـ بنابراين مطبوعات نيز نبايد در راستاي تعارض سياسي عمل كنند. علاوه بر آن از مطبوعات انتظار مي‌رود كه در شكل دادن جامعه به سوي كمونيسم نقش ايفا كرده و وظايف مشخصي هم‌چون اجتماعي كردن، كنترل غيررسمي اجتماعي و بسيج اجتماعي را براي تحقق اهداف اجتماعي و اقتصادي مسلك كمونيستي دنبال كنند و سرانجام بايد پيش‌فرض‌هاي ذهني ماركسيسم درباره تاريخ (خطوط قرمز مسلك كمونيستي) به صورت يك واقعيت عيني از سوي مطبوعات منعكس شود تا سبب كاهش افق تفاسير شخصي در اين مورد گردد. بديهي است به تبع تمامي اين مباني ارزش‌هاي خبري رسانه‌هاي شوروي متفاوت با ارزش‌هاي خبري نظام‌هاي ليبرال خواهد شد.
تمامي اين مباني بر اين اصل استوار است كه تسليم بي‌قيد و شرط رسانه‌ها در مقابل سانسور قبل از انتشار و كنترل نهايي حكومت يك اصل قطعي است، ضمن آن‌كه از رسانه‌ها انتظار مي‌رود كه علي‌رغم محدوديت‌هاي فوق، خودگردان بوده و از روش‌هاي حرفه‌اي استفاده نمايند تا بتوانند خواسته‌ و نيازهاي مخاطبان را [كه مغاير با اصول مسلكي نباشد] دنبال كنند.
به نظر من مي‌توان از تئوري شوروي، تئوري سايه‌اي را به نام تئوري مسلكي استخراج كرده و براي اين كار فقط كافي است كه به جاي طبقه پرولتاريا، از طبق مسلكي حاكم استفاده كنيم. در آن صورت با اقتباس از مك‌كوئيل بايدها و نبايدهاي آن مشتمل بر 7 مورد زير خواهد بود.
˜‏ بايدها:
۱. در خدمت خواسته‌ها و كنترل طبقه مسلكي حاكم
۲. عهده دار وظيفه مسلكي كردن جامعه
۳. موظف به هنجارسازي، آموزش و اطلاع‌رساني و انگيزاندن و بسيج‌گري
۴. برآورده كننده خواسته‌ها و نيازهاي مخاطبان ضمن وظيفه‌دار بودن در برابر جامعه
۵. اعمال سانسور
۶. مجازات پس از انتشار
˜‏ نبايدها:
۷. مالكيت رسانه‌ها از سوي افراد غيرمسلكي حاكم