نظریه ساختار گرایی
مفروضات نظريه ساختارگرايي :
1- وجود قواعد حاكم بر رويدادها
2- توان انسان در يافتن و ترسيم اين قواعد
3- تبعيت باورهاي ذهني از ساختارهاي خارجي
4- تغييرپذيري ساختارها
5- پيچيدگي فزاينده ساختارها و ضرورت انفكاك ساختاري
6- سطح تحليل
ساختارگرايي تعادل گرا:
ريشه انديشه ساختارگرايي را مي توان در انديشه پيش- ساختارگراياني چون مالينوفسكي، وبر، لوي اشتراوس جست. ساختارگرايي به مقتضاي يك هدف اساسي شكل گرفت و آن اين بود كه قواعد تعيين كننده رفتارها احصا شوند.
ساختارگرايي در انديشه كلود لوي اشتراوس:
اشتراوس پدر انديشه ساختارگرايي است از ديدگاه او ساختار يعني مدلهاي ذهني انديشمندان كه بوسيله آن مي توان به ساختهاي نهفته اجتماع پي برد و ساختارگرايي مورد نظر او داراي مفهومي اعتباري و ذهني است و به مطالعه انواع گوناگوني از ساختارها پرداخته است و اين گستردگي حوزه موضوعي سبب شد تا ساختار گرايي او جلوه سلبي و ايجابي پيدا كند. او ساختارها را في نفسه داراي معنا نمي داند، بلكه معتقد است هر ساختاري در قالب نظام گسترده اجتماعي معنا پيدا مي كند او ساختارگرايي خود را با مطالعه جوامع بدوي آغاز كرد. به نظر او، چون احتمال انحرافات در اينگونه جوامع بسيار كم است. هدف او رسيدن به مباني در ساختارگرايي است و به جاي تكيه بر گرفته ها و كردار مردم به محصولات انساني توجه دارد او سعي داشت تا ساختار عيني اين دستاوردها را كشف و توجهي به بازتابهاي ذهني آنها ندارد پس در ديدگاه اشتراوس، ساختار اجتماعي مبنايي تجربي ندارد، بلكه مدلي است كه به مقتضاي نياز براي وصف و تفسير واقعيت تجربي ساخته شده است. با اين ذهن هم در نظر او ناخودآگاه است كه زمينه را براي همساني به وجود آورد.
ساختارگرايي تعادل گرا از لحاظ فلسفي مبتني برفلسفه اصالت ذات و از لحاظ شناخت شناسي در قالب علم شناسي اثبات گرا و مكتب فكري پوزيتويستي قرار مي گيرد. از لحاظ روش ساختارگرايي عمدتاً بر تمثيل مكانيكي استوار است و اين مبناي روشي موجب شده تا انديشه ساختارگرايي تعادلي به عنواني مظهري از محافظه كاري به حساب آيد و از لحاظ ارزشي نيز معتقد به جدايي دانش از ارزش است.
ساختارگرايي ماركسيستي: مكتب تضاد
در نظر ماركس، انقلاب يك ساخت شكني است. شكستن نهادها و ساختارهاي موجود و ايجاد جامعه اي نوين هدف انقلاب است در ماركسيسم ساختاري بر ساختارها به عنوان تعيين كننده اصلي وجوه زندگي تأكيد مي شود و فرد فراموش مي شود براي شناخت جامعه بايد ساختها را تحليل كرد. آلتوسر از مشهورترين ساختارگرايان ماركسيستي است كه معتقد است سه ساخت اصلي در جامعه وجود دارد: ساخت فرهنگي يا ايدئولوژيك، ساخت سياسي و ساخت اقتصادي. هركدام از اينها داراي استقلال هستند و سير تحول خاص خود را دارند و نمي توان هيچ يك را به ديگري تقليل داد. فرد در درون اين ساختار عمل مي كند و از خود اراده مستقلي ندارد. و دولت با تكيه بر ايدئولوژي و سركوب تداوم نظام سرمايه داري را تضمين مي كند.
به نظر او قبول فرض يك محل انداموار براي صورتبندي اجتماعي بدان معنا نيست كه ساختارها تجلي يك تضاد اصلي هستند او سعي داشت تجزيه و تحليلي ساختاري از جامعه سرمايه داري بدست دهد و اعلان داشت نقش تعيين كنندگي اقتصاد در" آخرين لحظه" حادث مي شود. بنا بر اين او در ميزان موجبيت ديدگاه دترمينستي ماركسيستهاي اقتصادي خدشه وارد مي كند. تغيير او از تناقضها، او را به اين انديشه رساند كه جوامع نمي توانند به طور يكسان متحول شوند و هميشه توسعه نابرابر وجود دارد و نتيجه اين تأملات نظري اين است كه توسعه جوامع را نمي توان با يك عامل تعيّن بخش توضيح داد و به نقد موجبيت اقتصادي پرداخت.
آلتوسر به نوعي همبستگي متقابل بين ساختارهاي اجتماعي قائل است و ساختارگرايي او به آنجا مي انجامد كه هريك از ساختارهاي گوناگوني كه نسبت به هم داراي استقلال نسبي هستن، تعارضات خاص خود را دارند و نمي توان تعارضات يك ساختار را به ساختار ديگر تسري داد و معتقد است در نتيجه اين تعارضات ساختاري،جايگاه احتمالاً برتري براي ساخت اقتصادي فراهم مي شود و استقلال نسبي ساختارها و جايگاه احتمالاً برتراقتصادي موجب شد تا آلتوسر جامعه را كل سلسله مراتبي انداموار ببيند.
در آخر لازم است اشاره كنيم كه ساختارگرايي با جبه گرايي و غايت گرايي پيوندي نزديك دارد و با كاركردگرايي درهم ميآميزد بر اين اساس همه افراد مقهور ساختارها هستند. همين مسأله به مهمترين چالش اين نظريه تبديل شده است. اراده گرايي در مقابل ساخت گرايي قرار دارد. ساختارگرايي به دانشجوي سياسي مي آموزد كه در حوزه روابط، قدرت سياسي را جايگزين روابط خانوادگي و ايدئولوژي را جايگزين اسطوره كند در حوزه ساختار روابط شهرياران و شهروندان هم مي توان از مفاهيمي چون ساختار روابط قدرت اقتدار و نفوذ در حوزه سياسي سخن گفت.
نقد به نظريه ساختارگرايي:
پياژه: ساختارگرايي در كل يك روش است نه يك آيين و چون يك روش است، بايد:
1- از نظر كرابرد محدوديتهايي داشته باشد. به عبارت ديگر به سبب برا آوريش با تمام روشهاي ديگر پيوند برقرار مي سازد.
2- انتقاد ديگر به عدم انسجام به دليل كلي گويي و ابهام در تحليل رمزها و يافتن پيام ها اشاره دارد.
3- برخي هم ساختارگرايي را به دليل تكيه بر تمثيل مكانيكي به محافظه كاري محكوم مي كنند.
4- نوعي جبرگرايي با اهميت دادن به تأثير ساختها: به قول سادوسكي ساختارگرايي ابزار منطقي و روش شناسي لازم را براي صورتبندي تغييرات وضع موجود در اختيار نداشت.